دیکشنری فارسی

scale (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/skāl/n., vt., vi.

● (در اصل) نردبان، پلکان، هر وسیله‌ی بالا رفتن

● (نقطه‌هایا خط‌های کوتاه که چیزی را مدرج می‌کند مثل خط‌های خطکش) زینه بندی، مدرج شدگی

the scale on a thermometer

درجه بندی روی دماسنج

this ruler has scales both in centimeter and in inches

این خطکش هم بر حسب سانتی‌متر و هم بر حسب اینچ مدرج شده است.

● هر چیز مدرج (برای اندازه‌گیری)، سنجه، معیار، مقیاس، اشل، ایاره، اندازه، میزان، زینه، پیمانه

the scale of taxation

مقیاس مالیات‌ها

the salary scale goes from $ 60 to $ 90

اشل حقوق‌ها از 60 تا 90 دلار است.

a wage scale

معیار مزدها

decimal scale

مقیاس اعشاری

the scale of our losses

میزان ضررهای ما

● (در مدل‌سازی و نقشه‌کشی و غیره) نسبت اندازه‌ی مدل یا نقشه به اندازه‌ی خود چیز

a scale model of a building

مدل ساختمان با ابعاد کوچکتر (ولی با نسبت های همانند)

a scale of one inch to a mile

به نسبت یک اینچ به یک میل

a large-scale map

نقشه‌ای که محل کوچکی را بزرگ نشان می‌دهد

● طبقه بندی، زینه بندی، دسته بندی، درجه‌بندی

the social scale

طبقه‌بندی اجتماعی

the binary scale

دسته‌بندی دوگانه

● (ریاضی) نرد، پاشنه‌ی مقیاس، مقیاس خطی

● (موسیقی) گام، توالی هفت نت موسیقی، اسکالا

● (از نردبان یا پلکان یا کوه و غیره) بالا رفتن، صعود کردن

the first men to scale mount Everest

اولین مردانی که از کوه اورست بالا رفتند

to scale a castle wall

از دیوار قلعه بالا رفتن

● (هر چیز رفیع) دست‌یافتن، رسیدن، فایق شدن، چیره‌شدن، فرازیدن

in this poem, she scales new artistic heights

در این شعر به تعالی هنری جدیدی دست می‌یابد.

● درجه‌بندی کردن، مدرج کردن، زینه‌بندی کردن، تنظیم کردن

production is scaled to consumption

تولید برحسب مصرف تنظیم شده است.

● سنجیدن، (با ترازو و غیره) اندازه گرفتن، مقیاس گرفتن، اندازه داشتن

this tree scales no more than 30 meters

این درخت بیش از 30 متر اندازه ندارد.

● (برحسب معیار معین) افزودن (با: up) یا کاستن (با: down)

they have scaled down the output of the mine

محصول معدن را کم کرده‌اند.

to scale up imports

واردات را زیاد کردن

* economies of scale

اقتصاد کلان، تولید (یا خرید و غیره) در سطح بالا (که ارزانتر در می‌آید)

* in scale

طبق مقیاس و نسبت‌های معین، با تناسب

* large scale

به میزان زیاد، به مقیاس زیاد

large-scale production of airplanes

تولید هواپیما به تعداد زیاد

* out of scale

بی‌تناسب، مخالف با مقیاس و نسبت‌های معین

* small scale

در مقیاس کم، کوچک، کم اندازه، قلیل

agriculture on a small scale

کشاورزی در مقیاس کم

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن