دیکشنری فارسی

scale (2)

معنی کامل و مثال‌ها

/skāl/n., vi., vt.

● (ماهی و مار و غیره) فلس، پولک، پشیزه

these snakes have colorful scales

این مارها فلس‌های رنگارنگ دارند.

● رجوع شود به: scale insect

● کبره، دله

● پوسته، ورقه

● (فلز - در اثر زنگ زدگی) پوسته پوسته شدگی، لایه‌لایه شدگی، شوره زدگی

● (در قوری و سماور و دیگ بخار و غیره) ته نشست سخت شده، ته گرفتگی، درآوردن این ته‌نشست

● (گیاه‌شناسی) پولک برگ، پولک برگه (که شکوفه را می‌پوشاند)

● (فلس) پاک کردن، کندن، فلس‌گیری کردن

you can scale a fish with a knife

می‌توانی ماهی را با چاقو فلس‌گیری کنی .

● تراشیدن، (لایه‌لایه) بریدن، نازک کردن

● با فلس یا پولک پوشاندن

● (دندان پزشکی - با ابزار ویژه) جرم دندان را پاک کردن، جرم دندان

● پوسته‌پوسته شدن (و افتادن)، از پوسته یا کبره پوشیده شدن، (پوست) شوره زدن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن