scale (2)
معنی کامل و مثالها
/skāl/n., vi., vt.
● (ماهی و مار و غیره) فلس، پولک، پشیزه
these snakes have colorful scales
این مارها فلسهای رنگارنگ دارند.
● رجوع شود به: scale insect
● کبره، دله
● پوسته، ورقه
● (فلز - در اثر زنگ زدگی) پوسته پوسته شدگی، لایهلایه شدگی، شوره زدگی
● (در قوری و سماور و دیگ بخار و غیره) ته نشست سخت شده، ته گرفتگی، درآوردن این تهنشست
● (گیاهشناسی) پولک برگ، پولک برگه (که شکوفه را میپوشاند)
● (فلس) پاک کردن، کندن، فلسگیری کردن
you can scale a fish with a knife
میتوانی ماهی را با چاقو فلسگیری کنی .
● تراشیدن، (لایهلایه) بریدن، نازک کردن
● با فلس یا پولک پوشاندن
● (دندان پزشکی - با ابزار ویژه) جرم دندان را پاک کردن، جرم دندان
● پوستهپوسته شدن (و افتادن)، از پوسته یا کبره پوشیده شدن، (پوست) شوره زدن