دیکشنری فارسی

scale (3)

معنی کامل و مثال‌ها

/skāl/n., vt., vi.

● (معمولا جمع) ترازو، قپان، کرستون، باسکول

bathroom scales

ترازوی حمام (در خانه)

a pair of scales

ترازو کفه‌دار

● (ترازو) کفه

he put the watermellon on one scale and the weights on the other

هندوانه را روی یک کفه و وزنه‌ها را روی کفه‌ی دیگر گذاشت.

● (با ترازو) وزن کردن یا شدن

the wrestler scaled 70 kilos

کشتی‌گیر 70 کیلو وزن داشت.

● (S بزرگ - جمع) برج میزان (رجوع شود به: libra)

* the scales of justice

ترازوی عدالت

* turn the scales

تعیین کردن، تصمیم گرفتن، معین کردن، معلوم کردن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن