scar (1)
معنی کامل و مثالها
/skär/n., vt., vi.
● جای زخم (که پس از التیام باقی میماند)، جای سوختگی، نیشان، زخمگاه، زخمنشان، اسکار
that cut has left a big scar on his chin
آن بریدگی جای بزرگی بر چانهاش باقی گذاشته است.
smallpox scar
جای آبله
burn scars have deformed her face
آثار سوختگی صورتش را از شکل انداخته است.
● (گیاه یا میوه) داغ زدگی، لکه، زخمگاه
● خدشه، زخم، بریدگی، صدمه، خراشیدگی
scars on the table from cigarettes
سوختگیهای روی میز در اثر سیگار
generations of students had scarred the walls of the school
نسلهای متفاوتی از دانشآموزان دیوارهای دبستان را پر از خدشه کرده بودند.
● اثر حادثهی ناگوار (که در خاطر باقی میماند)، داغ دیدگی، زخم روحی، روان زخم
her untimely death has left a scar that nothing will ever remove
داغی که مرگ نابهنگام او باقی گذاشته هرگز زدودنی نیست.
● جای زخم یا سوختگی باقی گذاشتن، دارای زخمنشان کردن، دارای خدشه یا صدمه کردن، دارای روان زخم کردن، داغدار کردن
* scar over
(زخم) خوب شدن (ولی جا باقی گذاشتن)
* scar tissue
بافت زخمگاه