دیکشنری فارسی

scrap (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/skrap/n., adj., vt.

● تکه، خرده، پاره، ریزه، قطعه، (فلز یا ماشین‌آلات) قراضه، اسقاط، اوراق

iron scrap

آهن پاره

a scrap of paper

یک تکه کاغذ

rubber scrap

خرده لاستیک

scrap machinery

ماشین آلات دور انداخته شده

● (جمع - خوراک) پس مانده، شب مانده

she fed the dog on scraps

پس‌مانده‌ی خوراک‌ها را داد به سگ.

● خلاصه، کوته نوشت، بخشی از یک نوشتار

she read scraps of Ahmad's letter to us

بخش‌هایی از نامه‌ی احمد را برایمان خواند.

● (جمع - تفاله‌ی پیه و غیره که در ماهیتابه باقی مانده است) جزغاله پیه، دنبه‌ی جزغاله

● دور انداختن، کنار گذاشتن، به هم زدن

we had to scrap our plans on account of snow

مجبور شدیم به خاطر برف برنامه‌های خود را به هم بزنیم.

● اوراق کردن

to scrap a battleship

کشتی جنگی را اوراق کردن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن