scrap (1)
معنی کامل و مثالها
/skrap/n., adj., vt.
● تکه، خرده، پاره، ریزه، قطعه، (فلز یا ماشینآلات) قراضه، اسقاط، اوراق
iron scrap
آهن پاره
a scrap of paper
یک تکه کاغذ
rubber scrap
خرده لاستیک
scrap machinery
ماشین آلات دور انداخته شده
● (جمع - خوراک) پس مانده، شب مانده
she fed the dog on scraps
پسماندهی خوراکها را داد به سگ.
● خلاصه، کوته نوشت، بخشی از یک نوشتار
she read scraps of Ahmad's letter to us
بخشهایی از نامهی احمد را برایمان خواند.
● (جمع - تفالهی پیه و غیره که در ماهیتابه باقی مانده است) جزغاله پیه، دنبهی جزغاله
● دور انداختن، کنار گذاشتن، به هم زدن
we had to scrap our plans on account of snow
مجبور شدیم به خاطر برف برنامههای خود را به هم بزنیم.
● اوراق کردن
to scrap a battleship
کشتی جنگی را اوراق کردن