دیکشنری فارسی

scrub (2)

معنی کامل و مثال‌ها

/skrub/n., vi., vt.

● (با برس مالیدن و ساییدن) شستن، آب ساب کردن

the surgeon scrubbed his hands thoroughly with a brush and soap

جراح دستان خود را با برس و صابون خوب شست.

● (محکم) مالیدن، ساییدن

● گاز شویی کردن، گازپالایی کردن

● (به ویژه موشک و ناو فضایی) لغو دستور پرواز یا پرتاب، پرتاب (موشک) را لغو کردن

● از میان برداشتن، صرفنظر کردن

that project was scrubbed due to a lack of money

به خاطر کم بودن پول از آن صرف‌نظر شد.

● مالش، سایش

● شستشو (همراه با سایش)

● (مستخدم) زمین شور، زمین ساب

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن