دیکشنری فارسی

seasoning

UKsiːzniŋ US'si:zənıŋ

معنی فارسی

خشکانيدن واماده ساختن ديگ افزار ادويه چاشني

معنی کامل و مثال‌ها

/sē´zǝn iŋ/n.

● ادویه، چاشنی، سس، آچار، فلفل زردچوبه، دیگ افزار، توابل، بوی افزارها، قاتق

this salad needs seasoning

این سالاد نیاز به چاشنی دارد.

تعریف انگلیسی

noun
  1. something added to food primarily for the savor it imparts
  2. the act of adding a seasoning to food

مترادف‌ها

noun
Condiment, relish, sauce, salt.

واژه‌های دیگر با معنی «خشکانيدن واماده ساختن»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن