دیکشنری فارسی

segmentation

UKsegmənteiʃən US'segmən'teıʃən

معنی فارسی

تقسيم بچندقسمت ياقطعه ، قطعه قطعه سازي ،

حالت چيزي که بندبندباشد

معنی کامل و مثال‌ها

/seg´mǝn tā´shǝn/n.

● بخش بخش بودن، بخش بخش سازی، تقسیم کردن به بخش‌ها یا اجزا، پاره‌پاره شدگی

● (زیست شناسی - تقسیم یک یاخته به چندین یاخته مثلا در تخم در حال رشد) چند پارگی، چندپاری

تعریف انگلیسی

noun
  1. (embryology) the repeated division of a fertilised ovum
  2. the act of dividing or partitioning; separation by the creation of a boundary that divides or keeps apart

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن