self governed معنی فارسی خود مختار. واژههای دیگر با معنی «خود مختار.» semiautonomous نيمه خود مختار. autonomic nervous system دستگاه عصبي خود مختار municipalism حکومت خود مختار شهرداري، گرايش به استقلال شهرداري guangxi ناحيه ي خود مختار گوانگسي self goverment حکومت بر نفس، خود داري، حکومت خود مختار