self opinionated معنی فارسی خود سر سرسخت خودستا خودپسند خود راي. واژههای دیگر با معنی «خود سر» stubborn خود سر، سر سخت، لجوج perfunctory از سر خود واکن، سرسري کارکن، بي مبالات unhelm کلاه خود را از سر برداشتن canephoros هريک از دختراني که بر سر خود سبدي پر از، اشياي مقدس حمل ميکردند، دختر سبد به سر wryneck يکجور دارکوب که ميتواند سر خود را دور شانه، بگرداند wilful خود راي، خود سر، خود سرانه willfully خود راي، خود سر، خود سرانه willfulness خود راي، خود سر، خود سرانه shirtdress پيراهن که بالاتنه ي آن مانند پيراهن مردانه است، پيراهن دامن سر خود perfunctorily (بطور) سرسري، بطور از سر خود واکني