دیکشنری فارسی

self-imposed

معنی کامل و مثال‌ها

/-im pōzd´/adj.

● به خود تحمیل شده، خود خواسته، خود کرده

self-imposed exile

جلای وطن یا تبعید خود خواسته

تعریف انگلیسی

adjective
  1. voluntarily assumed or endured “self-imposed exile”

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن