دیکشنری فارسی

seminal

UKseminl US'semənəl

معنی فارسی

وابسته به مني نطفه اي تخمي داراي خاصيت توالدوتناسل بدوي اصلي

معنی کامل و مثال‌ها

/sem´ǝ nǝl/adj.

وابسته به تخم یا بذر یا منی، تخمی، نرابی، دانه‌ای

زایشی، توالدی، باز آورشی

seminal power

نیروی زایشی

(مجازی) زایشگر، آغازگر، بدعت‌گر، اندیشه آفرین، مکتب آفرین

a seminal book

یک کتاب اندیشه آفرین

a seminal jazz band

گروه جاز بدعت گر

اساسی، بنیادین، اصلی

مهم، حیاتی

تعریف انگلیسی

adjective
  1. pertaining to or containing or consisting of semen “seminal fluid” “Pertains to noun: semen”
  2. containing seeds of later development “seminal ideas of one discipline can influence the growth of another”

مترادف‌ها

adjective
Germinal, original, rudimental, radical.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن