دیکشنری فارسی

settle (2)

معنی کامل و مثال‌ها

/set´'l/vt., vi.

● ترتیب دادن، سامان بخشیدن، سر و سامان دادن، رسیدگی کردن

to settle one's affairs

کارهای خود را سر و سامان دادن

to settle the government on a parliamentary basis

دولت را بر پایه‌ی پارلمانی سامان دادن

I have a business to settle before going

پیش از رفتن باید به کاری رسیدگی کنم.

● قرار دادن، جایگزین کردن یا شدن، جای گرفتن، قرار گرفتن، نشستن

to settle in a chair

در صندلی جای گرفتن

she settled herself in bed and read a book

او خود را در بستر جایگزین کرد و کتاب خواند.

a fly settled on Rajab Khan's forehead

یک مگس روی پیشانی رجب خان نشست.

● ساکن کردن یا شدن، مسکن گزیدن، مستقر کردن، اسکان دادن، جادادن، ماندا کردن

he settled his family in Shiraz

خانواده‌اش را در شیراز ساکن کرد.

they settled refugees in villages

پناهندگان را در روستاها اسکان دادند.

Reza got married and settled in Kashan

رضا ازدواج کرد و در کاشان مسکن گزید.

● کوچ کردن (و ساکن شدن در محل)، کوچیدن، کوچاندن، مهاجرت کردن، ماندنی شدن، رحل اقامت افکندن، ماندگار شدن

New York was settled by the Dutch

هلندی‌ها در نیویورک سکنی گزیدند.

my ancestors migrated from Lorestan and settled in Kashan

نیاکان من از لرستان کوچ کردند و در کاشان ماندگار شدند.

many foreigners wish to settle in Australia

بسیاری از خارجی‌ها آرزو دارند در استرالیا ماندگار شوند.

● فرونشاندن، خواباندن، فرونشستن

the rain settled the dust

باران گرد و خاک را فرونشاند.

● ته نشین، ته نشین کردن یا شدن، رسوب کردن، فرو رفتن

if you don't stir your tea, the sugar will settle at the botton

اگر چای خود را هم نزنی شکر ته‌نشین خواهد شد.

Nicol settled into sleep

نیکول به خواب فرو رفت.

the car settled in the mud

اتومبیل به گل نشست.

● (معده یا اعصاب یا فکر و غیره) آرام کردن یا شدن، تسکین دادن

warm milk is good for settling an upset stomach

شیر گرم برای آرام کردن معده‌ی منقلب خوب است.

sufficient sleep settled his nerves

خواب کافی اعصاب او را آرام کرد.

a word from his father was enough to settle him

یک کلام از سوی پدرش برای آرام کردن او کافی بود.

● پایدار کردن، پایا کردن، تثبیت کردن، سامان‌مند کردن، استوار کردن، پابرجا کردن، ایستا کردن

a settled married life

یک زندگی زناشویی پایا

both English and French (languages) have been settled in their present form since the 18th century

زبان‌های انگلیسی و فرانسه هر دو از قرن هجدهم به بعد در شکل کنونی خود تثبیت شده‌اند.

● برطرف کردن، به نتیجه رساندن، پایان دادن (به اختلاف یا تردید و غیره)

to settle a dispute

اختلاف را برطرف کردن

her promise settled my uncertainty

قول او تردید مرا برطرف کرد.

those two countries settled their differences

آن دو کشور به اختلافات خود پایان دادند.

● (حساب یا بدهی و غیره) واریز کردن، تسویه کردن، پرداختن

to settle a debt

پرداختن قرض

to settle accounts, I went to see the landlord

برای تسویه حساب نزد صاحبخانه رفتم.

● (با: on یا upon ـ ملک و غیره را) واگذار کردن، دادن (با سند قانونی)

he settled his estates on his children

املاک خود را به فرزندانش واگذاشت.

● (جانور) آبستن کردن

● (از حرکت) باز ایستادن، ایستا شدن

● (تاریکی یا مه و غیره) فراگرفتن

a deep silence settled over the mourners

سکوت ژرفی سوگواران را فراگرفت.

a heavy mist was settling in the valley

مه غلیظی داشت دره را فرا می‌گرفت.

● (خاک و غیره) نشست کردن، فرو نشستن، سفت کردن یا شدن، هم‌فشرده شدن

watering the newly planted tree will make the soil around it settle

آب دادن به نهال تازه کاشته موجب محکم کردن خاک اطراف آن می‌شود.

the walls cracked and the foundation settled

دیوارها ترک خوردند و شالوده نشست کرد.

● پذیرفتن، قبول کردن

he will settle for any kind of job

او هر نوع شغلی را قبول خواهد کرد.

● از پا درآوردن، فروافکندن

he settled his enemy with one blow

با یک ضربه دشمن خود را از پا درآورد.

* settle down

1- زن گرفتن و خانواده تشکیل دادن 2- (در محل یا شغل و غیره) مستقر شدن 3- آرام گرفتن 4- کوشش کردن، جدیت به خرج دادن

* settle for

قانع بودن (با)، راضی بودن

I asked for a salary of $ 80,000 but I would settle for $ 60,000

درخواست هشتاد هزار دلار حقوق کردم ولی به شصت هزار هم راضی هستم.

* settle up

مبلغ بدهی را معلوم کردن، واریز کردن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن