shock (1)
معنی کامل و مثالها
/shäk/n., vt., vi.
● تکانه، تکان شدید، کوبه، ضربه
the shock of an earthquake
تکان زلزله
● برخورد شدید، تصادم، کوب، کوبش
shock action
(ارتش) عملیات کوبشی
● تکان روانی، روانکوب، شوک، ضربهی روحی، یکه
● برق زدگی، شوک برقی، برق گرفتگی
electric shock kills many children
برق گرفتگی کودکان بسیاری را میکشد.
● (عامیانه - مخفف) رجوع شود به: shock absorber
● (پزشکی - افت شدید و ناگهانی فشار خون و فعالیت کلیهها و فزونی تپش قلب) تنکوب، توی شوک (رفتن)
in the middle of the operation, the patient went into shock
در وسط عمل جراحی بیمار رفت توی شوک.
● روانکوب کردن، شوکه کردن، شوک وارد کردن، یکه وارد کردن
the news of his death shocked me
خبر فوت او مرا شوکه کرد.
● تنکوب کردن، توی شوک رفتن
● (قدیمی) تصادم کردن
● روانکوب شدن، شوکه شدن، یکه خوردن
Zaynab doesn't shock easily
زینب به آسانی یکه نمیخورد.