دیکشنری فارسی

shock (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/shäk/n., vt., vi.

● تکانه، تکان شدید، کوبه، ضربه

the shock of an earthquake

تکان زلزله

● برخورد شدید، تصادم، کوب، کوبش

shock action

(ارتش) عملیات کوبشی

● تکان روانی، روانکوب، شوک، ضربه‌ی روحی، یکه

● برق زدگی، شوک برقی، برق گرفتگی

electric shock kills many children

برق گرفتگی کودکان بسیاری را می‌کشد.

● (عامیانه - مخفف) رجوع شود به: shock absorber

● (پزشکی - افت شدید و ناگهانی فشار خون و فعالیت کلیه‌ها و فزونی تپش قلب) تنکوب، توی شوک (رفتن)

in the middle of the operation, the patient went into shock

در وسط عمل جراحی بیمار رفت توی شوک.

● روانکوب کردن، شوکه کردن، شوک وارد کردن، یکه وارد کردن

the news of his death shocked me

خبر فوت او مرا شوکه کرد.

● تنکوب کردن، توی شوک رفتن

● (قدیمی) تصادم کردن

● روانکوب شدن، شوکه شدن، یکه خوردن

Zaynab doesn't shock easily

زینب به آسانی یکه نمی‌خورد.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن