دیکشنری فارسی

shore (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/shôr/n.

● کرانه، ساحل، کناره، کران، ایراه، دریاکنار، کنار

they stood on the shore and watched the sea birds

آنان در ساحل ایستادند و پرندگان دریا را تماشا کردند.

our house is on the shore of a lake

خانه‌ی ما در کنار یک دریاچه قرار دارد.

Iraj and I swam from the shore to the boat

من و ایرج از کرانه تا قایق شنا کردیم.

● خشکی (در برابر: دریا)، ایراهستان

● (حقوق) رجوع شود به: seashore

● ساحلی، کرانی

shore batteries opened fire

توپ‌های ساحلی شروع به تیراندازی کردند.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن