دیکشنری فارسی

shot (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/shät/n., vt.

● (گلوله و غیره) شلیک، (موشک و غیره) پراندن، افکندن، پرتاب، تیراندازی، افکنش

he took a shot at the window with his snowball

با گلوله‌ی برفی پنجره را هدف قرار داد.

they fired a second rocket shot at the moon

یک موشک دیگر به سوی ماه پرتاب کردند.

a bad shot which missed the mark

تیراندازی بدی که به هدف نخورد

the second shot of the missile will be tomorrow

پرتاب ثانوی موشک فردا خواهد بود.

● برد، مسافت (طی شده توسط موشک و غیره)، محدوده

out of the shot and danger of desire

(شکسپیر) خارج از محدوده و مخاطره‌ی حوایج

● تیر، گلوله، صدای گلوله، ساچمه

they exchanged shots but no one was hit

آنها گلوله رد و بدل کردند ولی کسی تیر نخورد.

I heard three shots fired in rapid succession

صدای سه تیر را شنیدم که پشت سرهم شلیک شد.

a shot in the dark

تیری در تاریکی

stone shot was used for guns in the sixteenth century

در قرن شانزدهم برای توپ‌ها از گلوله‌ی سنگی استفاده می‌کردند.

● (بسکتبال و غیره) پرتاب، (فوتبال و غیره) ضربه، شوت

his second shot went through the basket

پرتاب دوم او از حلقه رد شد.

his shot went over the goal

ضربه‌ی او از بالای دروازه رد شد.

● (عامیانه - دارو یا مواد مخدر) تزریق، سوزن، انژکسیون، دراژه، آمپول

he gave me a shot for that pain

برای آن درد به من آمپول زد.

a flue shot

آمپول پیشگیری از سرماخوردگی

● (ورزش) وزنه (برای مردان 16 پوند و برای زنان 8 پوند)

shot put

وزنه پرانی

Mohsen threw the shot 25 meters

محسن وزنه را 25 متر پراند.

● تیرانداز ماهر (marksman هم می‌گویند)، تیرانداز

policemen who are all good shots with a pistol

ماموران پلیس که همگی با هفت‌تیر، خوب تیراندازی می‌کنند

● کوشش

his first shot at speaking Japanese

اولین کوشش او در ژاپنی حرف زدن

● نما، عکس، صحنه، فرتور

he took a shot of two sleeping lions

او از دو شیر خوابیده عکس برداشت.

● احتمال، گمان، پیش‌بینی، حدس

it's a 10 to 1 shot that he will be late

احتمال دیر آمدن او ده به یک است.

● (نوشابه‌ی الکلی) جرعه، قلپ، گیلاس

he drank two shots of whiskey

او دو گیلاس ویسکی خورد.

● انفجار، میزان مواد لازم برای یک انفجار

● وزنه‌دار کردن، (با افزودن وزنه) سنگین کردن

* a shot in the arm

وسیله‌ی قوت قلب و کمک در هنگام سختی، آمپول نیروبخش

* call the shots

1- دستور دادن، فرمان دادن 2- کارها را سرپرستی کردن، اداره کردن

* have a shot at

(عامیانه) آزمودن، امتحان کردن، کوشیدن

he wants to have a shot at teaching

او می‌خواهد معلمی را امتحان کند.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن