دیکشنری فارسی

shot (2)

معنی کامل و مثال‌ها

/shät/vt., vi., adj.

● زمان گذشته و اسم مفعول فعل: shoot

● آمیخته با رنگ دیگر، رنگارنگ، دارای تار و پود ملون، الوان، رنگین کمانی، قزحسان

shot silk

ابریشم رنگارنگ

black cloth shot with silver thread

پارچه‌ی سیاه با تارهای سیمین

● آمیخته با چیز دیگر، آکنده، ممزوج، درآمیخته

a letter shot through with kindness

نامه‌ای آکنده از محبت

a novel shot through with satire

یک رمان ممزوج با طنز

● (عامیانه) تباه، خراب، فرسوده، از کار افتاده

he went to a doctor because his nerves were shot

چون اعصابش خراب بود رفت پیش دکتر.

my shoes are pretty well shot

کفش‌های من حسابی کهنه شده است.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن