shot (2)
معنی کامل و مثالها
/shät/vt., vi., adj.
● زمان گذشته و اسم مفعول فعل: shoot
● آمیخته با رنگ دیگر، رنگارنگ، دارای تار و پود ملون، الوان، رنگین کمانی، قزحسان
shot silk
ابریشم رنگارنگ
black cloth shot with silver thread
پارچهی سیاه با تارهای سیمین
● آمیخته با چیز دیگر، آکنده، ممزوج، درآمیخته
a letter shot through with kindness
نامهای آکنده از محبت
a novel shot through with satire
یک رمان ممزوج با طنز
● (عامیانه) تباه، خراب، فرسوده، از کار افتاده
he went to a doctor because his nerves were shot
چون اعصابش خراب بود رفت پیش دکتر.
my shoes are pretty well shot
کفشهای من حسابی کهنه شده است.