دیکشنری فارسی

size (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/sīz/n., vt.

● اندازه

the size of a tree

اندازه‌ی یک درخت

boys who are all the same size

پسرانی که همه یک اندازه هستند

to measure the size of a box

جعبه را اندازه گرفتن

● (جامه و کفش و کلاه و غیره) اندازه، سایز

a size 7 hat

کلاه سایز هفت

these shoes are two sizes too large for me

این کفش‌ها دو شماره برای من بزرگ هستند.

what size dress do you wear?

اندازه‌ی پیراهن شما چیست‌؟

● بزرگی، زیادی، کلانی، رشد

a bank account of considerable size

یک حساب بانکی کلان

few of the fish attain any size

تعداد کمی از ماهی‌ها بزرگ می‌شوند.

by the age of twenty he had attained full size

در بیست سالگی به رشد کامل رسید.

● شماره، میزان، تعداد

an increase in the size of the student body

افزایش تعداد دانشجویان

the size of his power and potentialities

میزان قدرت و امکانات او

● (عامیانه) وضع

that's the size of it

وضع چنین است.

● به اندازه‌ی خاصی درآوردن

● (طبق اندازه) مرتب کردن، ردیف کردن

* cut of size

(عامیانه) سر جای خود نشاندن، نوک کسی را چیدن، ادب کردن

* of a size

هم اندازه، به یک اندازه

* size up

(عامیانه) 1- برآورد کردن، سنجیدن 2- برانداز کردن 3- واجد شرایط بودن یا شدن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن