دیکشنری فارسی

slab (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/slab/n., vt.

● (تکه‌ای که پهن و نسبتا ضخیم باشد) کالار، پرنیخ، پاره سیمان، تخته‌ی بتنی، پاره، قطعه، تکه، تختال، دال (ساختمان)

a slab of concrete

یک کالار بتنی

a slab of bread

یک پاره نان

● (در تبدیل تنه‌ی درخت به الوار) تخته‌ی زبر و پوست دار، تخته‌ی جداری

● به صورت کالار یا تخته در آوردن

● تخته‌های پوست دار را بریدن

● با کالار یا تخته (تخته‌ی چوبی یا سیمانی یا سنگی) پوشاندن یا فرش کردن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن