دیکشنری فارسی

slam (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/slam/n., vi., vt.

● (محکم و با صدا) بستن

Zary slammed the door

زری در را دنگی بست.

● محکم زدن، محکم پراندن، محکم قرار دادن

with his new racket he slammed the ball so hard that it went over the wall

باراکت نو خود گوی را آنقدر محکم زد که از روی دیوار رد شد.

he slammed the box down on the table

جعبه را تالاپی گذاشت روی میز.

Ashraf slammed me on the head

اشرف دنگی زد توسرم.

● (شدیدا) مورد مواخذه قراردادن، سرزنش کردن، مورد انتقاد قراردادن

newspapers slammed him for his remarks

روزنامه‌ها او را به خاطر اظهاراتش شدیدا مورد نکوهش قرار دادند.

every time he opens his mouth his wife slams him

تا دهانش را باز می‌کند زنش او را می‌کوبد.

● (محکم و معمولا با صدای چرخ‌ها) ترمز گرفتن

he slammed on the brake

سخت ترمز کرد.

● صدای ضربه یا بسته شدن در و غیره، ضربه‌ی محکم، بستن (باصدا)

the slam of a car door

صدای بسته شدن در اتومبیل

● (شدید) انتقاد، نکوهش، سرزنش

● (خودمانی) رجوع شود به: slammer

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن