slip (1)
معنی کامل و مثالها
/slip/n., vt., vi.
● (یواشکی) حرکت کردن، جیم شدن، فلنگ را بستن، ورمالیدن، در رفتن
he slipped out of the room
از اتاق در رفت.
● (به آسانی) حرکت کردن، داخل یا خارج شدن، (یواشکی) گذاشتن، داخل کردن
his hand slipped in and out of his pocket
دستش از جیبش داخل و خارج میشد.
he slipped the bill into his pocket
یواشکی صورتحساب را گذاشت توی جیبش.
● (جامه را به آسانی) در آوردن، پوشیدن (با: into یا out of یا on یا off)
he slipped out of his work clothes and into his swimsuit
لباسهای کار خود را کند و لباس شنا تن کرد.
he slipped on his pants and ran
شلوارش را پوشید و دوید.
● (به سرعت) گذشتن، سپری شدن
time slipped by
زمان تند گذشت.
● (غش و خواب و غیره) فرورفتن
to slip off to sleep
به خواب رفتن
to slip into unconsciousness
به اغما فرورفتن
● (فرصت و غیره) از دست دادن
don't let the chance slip by!
فرصت را از دست نده!
● (لیز خوردن و) افتادن، لغزیدن (و افتادن)، لیز خوردن، سریدن
the napkin slipped from Mina's lap
دستمال سفره از روی دامن مینا افتاد.
he slipped on the ice and fell onto the snow
روی یخ لیز خورد و افتاد توی برفها.
the cup slipped from my hand and fell into the pool
فنجان از دستم لیز خورد و افتاد توی استخر.
● اشتباه کردن، مرتکب لغزش شدن، سهو کردن
● (سلامتی جسمی و روانی) بدتر شدن، پس رفتن
the patient is slipping fast
حال بیمار به سرعت بدتر میشود.
● (کمی) نزول کردن، پایین رفتن، کساد شدن
production has slipped
تولید کم شده است.
a slipping market
بازار در حال نزول
● (هواپیمایی) رجوع شود به: sideslip
● سراندن، لیزاندن، تراندن، اشکوخیدن، شخشیدن، لخشاندن
● (از یاد) رفتن یا بردن
his name slips my memory
نامش را به یاد نمیآورم.
● (نادر) زیر سبیلی رد کردن، ندیده گرفتن
● (از بند و غیره) رها شدن، در آمدن
the dog slipped its leash
سگ افسارش را باز کرد.
● بچه انداختن، آفگانه کردن (رجوع شود به: slink)
● (استخوان و غیره) در رفتن، جابجا شدن
● (کشتی را) از لنگر آزاد کردن
● لبهی اسکله، تختگاه کشتی سازی
● آبراه لنگرگاه
● (سگ) افسار سگک دار
● (زنانه) زیرپوش بلند، زیرپوش رکابی، زیر پیراهنی
your slip is showing!
زیرپوشت پیداست!
● رجوع شود به: half slip
● رجوع شود به: petticoat
● روکش متکا، روبالشتی
● لغزش، لیز خوری، افتادن، سر خوری، لخشش
● خطا، اشتباه، لغزش، انحراف
a slip of the tongue
خطای لفظی، لغزش زبان
a slip of the pen
خطای قلم، لغزش در نگارش
● تصادف، حادثه
● (مکانیک) بکسواد، بازماندگی، بکسواد کردن
● (فرق میان ظرفیت اسمی و واقعی) کم آیند
● (زمینشناسی) زمین لغزش، خاک لغزش، جابجایی، (زمین یا صخره) جابجا شده
● (فلز کاری) بلور شکنی، لغزش بلور، دوغاب
* give someone the slip
از گیر کسی فرار کردن، فلنگ را بستن، جیم شدن
* let slip
بدون قصد و منظور حرفی را زدن، ندانسته افشا کردن، ازدهان (کسی) پریدن
* slip one over someone
(امریکا - عامیانه) حیله زدن، کلاه گذاشتن، گوش کسی را بریدن، (به کسی) قالب کردن، انداختن
she tried to slip one over me
او سعی کرد سر من کلاه بگذارد.