دیکشنری فارسی

smack (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/smak/n., vi.

● اثر، بو، رنگ

a smack of racism

اثری از نژادپرستی

● مزه، طعم

an orange with a bitter smack

یک پرتقال تلخ مزه

● مزه داشتن، طعم چیزی را داشتن

medicine that smacks of alcohol

دارویی که مزه‌ی الکل را دارد

● حاکی از چیزی بودن، رنگ و بوی چیزی را داشتن

his comments smack of atheism

اظهاراتش حاکی از عدم اعتقاد به خداوند است.

● (مشروب یا خوراک) مقدار کم، جرعه

a smack of wine for each guest

یک کمی شراب برای هریک از مهمانان

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن