دیکشنری فارسی

smack (2)

معنی کامل و مثال‌ها

/smak/n., vt., vi., adv.

● ملچ ملوچ کردن، (از روی اشتیاق و غیره لب‌ها را به هم فشردن و سپس با صدا از هم جدا کردن) مچ کردن، ملچ ملوچ، مچ، هرت، لب مزه

as soon as me saw the cake, he smacked his lips

تا کیک را دید شروع کرد به لب مزه کردن.

● ماچ صدا دار کردن، ماچیدن، بوسه چسباندن، ماچ، بوسه‌ی صدا دار

the child smacked his father on the cheek

کودک ماچ صداداری بر گونه‌ی پدرش چسباند.

● (با کف دست یا چیز مسطح) ضربه، سیلی، توگوشی، درکونی، کتک، (شپلق) زدن، سیلی زدن، چک زدن، کتک زدن

this spoiled child needs a good smacking

این بچه‌ی لوس یک کتک حسابی لازم دارد.

I wished I could smack his ugly face!

خیلی دلم می‌خواست یک چک توی آن صورت زشتش بزنم‌!

● شپلق صدا کردن، شرق صدا کردن، تصادم کردن

● دقیقا، درست، یکسر

he drove his car smack into the tree

اتومبیلش را صاف زد به درخت.

* smack-dab, adv.

(امریکا - عامیانه) دقیقا، یکسر، سرراست، درست

* smack down

(امریکا - خودمانی) گوشمالی دادن، سرجای خود نشاندن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن