smile
معنی فارسی
لبخند تبسم لبخندزدن تبسم کردن خنديدن با لبخند اظهارکردن
معنی کامل و مثالها
/smīl/n., vt., vi.
● لبخند زدن، تبسم کردن
the baby smiled at her mother
نوزاد به مادرش لبخند زد.
he smiled when he saw me
تا مرا دید لبخند زد.
the world is like a mirror, if you smile, a smile comes back to you
دنیا همچون آینه است اگر لبخند بزنی به لبخندت پاسخ میدهد.
● لبخند، تبسم، شکرخند
a smile of satisfaction
لبخندی حاکی از رضایت
a smile makes every face more attractive
لبخند هر چهرهای را گیراتر میکند.
● استهزا کردن، مسخره کردن، لاغیدن
people smiled at his folly
مردم حماقت او را مورد تمسخر قرار دادند.
● با نظر موافق نگریستن، تایید کردن، برکت دادن، روی خوش نشان دادن
the Lord smiled on his labors
خداوند به کارهای او برکت اعطا فرمود.
fortune smiled on him
بخت با او یار بود.
● فرحبخش بودن، شاد کردن یا بودن، خوشایند بودن
a lake, warm and smiling and margined by trees
دریاچهی گرم و فرح انگیز و دارای ساحل پر درخت
● ظاهر فرحبخش، شادرویی، خوشرویی
the smile of the shining sea
شادرویی دریای درخشنده
* smile away
با لبخند دور کردن یا فایق آمدن، با لبخند ابراز داشتن
تعریف انگلیسی
- change one's facial expression by spreading the lips, often to signal pleasure “Verb Frames:” “Somebody ----s” “Somebody ----s PP”
- express with a smile “She smiled her thanks” “Verb Frames:” “Somebody ----s something” “Somebody ----s something to somebody”