دیکشنری فارسی

smuggled

UKsmʌgld US'smʌgəld

معنی فارسی

از گمرگ گريزاندن قاچاق کردن

تعریف انگلیسی

adjective
  1. distributed or sold illicitly “the black economy pays no taxes”

واژه‌های دیگر با معنی «از گمرگ گريزاندن»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن