دیکشنری فارسی

sob (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/säb/n., vt., vi.

● هق هق گریه کردن، نفس نفس زدن و زاریدن، لابیدن، لابه کردن

when he saw his father's body he began to sob

وقتی جسد پدرش را دید شروع کرد به هق هق گریستن.

● صدای زاری مانند کردن

the wind was sobbing and blowing the snow into my face

باد زوزه می‌کشید و برف‌ها را بر صورتم می‌پاشید.

● گریه کردن و به خواب رفتن

the baby sobbed himself to sleep

کودک آنقدر زاری کرد که خوابش برد.

● زاری کنان گفتن

she sobbed out the story of her son's death

زاری کنان داستان مرگ پسرش را بازگو کرد.

● زاری، هق هق، لابه

● صدای هق هق، صدای زاری

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن