sob (1)
معنی کامل و مثالها
/säb/n., vt., vi.
● هق هق گریه کردن، نفس نفس زدن و زاریدن، لابیدن، لابه کردن
when he saw his father's body he began to sob
وقتی جسد پدرش را دید شروع کرد به هق هق گریستن.
● صدای زاری مانند کردن
the wind was sobbing and blowing the snow into my face
باد زوزه میکشید و برفها را بر صورتم میپاشید.
● گریه کردن و به خواب رفتن
the baby sobbed himself to sleep
کودک آنقدر زاری کرد که خوابش برد.
● زاری کنان گفتن
she sobbed out the story of her son's death
زاری کنان داستان مرگ پسرش را بازگو کرد.
● زاری، هق هق، لابه
● صدای هق هق، صدای زاری