sock (2)
معنی کامل و مثالها
/säk/vt., n., adv.
● (خودمانی)
● زدن (به ویژه با مشت)
I felt like socking him in the puss!
دلم میخواست بزنم توی دهنش!
● ضربه، مشت
● سرراست، درست و حسابی
/säk/vt., n., adv.
● (خودمانی)
● زدن (به ویژه با مشت)
I felt like socking him in the puss!
دلم میخواست بزنم توی دهنش!
● ضربه، مشت
● سرراست، درست و حسابی
همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.
دریافت اپلیکیشن