دیکشنری فارسی

soil (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/soil/n.

● خاک

agricultural soil

خاک کشاورزی

sandy soil

خاک شن‌دار

rich soil

خاک غنی (پرقوت)

● رستگاه، زادگاه، رستنگاه، خاستگاه

● میهن، موطن، وطن، کشور، سرزمین

... especially those exiled from their soil

... علی الخصوص غریبان خاک

he longed to go back to his native soil

از ته دل می‌خواست که بر سر زمین آبا و اجدادی خود باز گردد.

● زمین

barren soil

زمین بایر

* the soil

زندگی روستائی، کار کشاورزی

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن