دیکشنری فارسی

soil (2)

معنی کامل و مثال‌ها

/soil/vt., vi., n.

● (به ویژه سطح چیزی را) کثیف کردن یا شدن، خاکی (یا گلی) کردن یا شدن، چرکین کردن یا شدن

don't eat with soiled hands!

با دست‌های کثیف خوراک نخور!

the children soiled their clothes

بچه‌ها لباس‌های خود را چرکین کردند.

● لک انداختن، لکه‌دار کردن

the ink has soiled the tablecloth

جوهر، رومیزی را لک انداخته است.

● ننگین کردن، گند زدن، آبروریزی کردن

his deeds soiled his family's name

اعمال او نام خانواده‌اش را ننگین کرد.

● فاسد کردن، ملوث کردن، نجس کردن، پلید کردن

do not soil your mind with such evil thoughts!

فکر خودت را با این افکار شیطانی فاسد نکن‌!

● لک، لکه، بخش کثیف هر چیز، کثافت، چرک

a white shirt free from any soil

پیراهنی سفید و عاری از هر گونه لک

● (انسانی یا حیوانی) کود

● مدفوع، سرگین، ککه

● نجس سازی، کثیف سازی

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن