دیکشنری فارسی

sow (2)

معنی کامل و مثال‌ها

/sō/vi., vt.

● بذر افشاندن، بذر افشانی کردن، تخم پاشیدن، کاشتن

at the end, each will reap what he has sown

هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت.

to sow grass

چمن کاشتن

to sow a field with wheat

در مزرعه بذر گندم افشاندن

the best time to sow

بهترین هنگام بذر افشانی

● (تبلیغات یاتنفر و غیره) پراکندن، (مجازی) کاشتن

she sowed doubt in my mind

او افکار مرا دچار شک و تردید کرد.

to sow the seeds of hatred

تخم تنفر را (در دل‌ها) کاشتن

* sow one's wild oats

(در جوانی) عیش و عشرت کردن، ادل و بدل کاری کردن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن