sow (2)
معنی کامل و مثالها
/sō/vi., vt.
● بذر افشاندن، بذر افشانی کردن، تخم پاشیدن، کاشتن
at the end, each will reap what he has sown
هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت.
to sow grass
چمن کاشتن
to sow a field with wheat
در مزرعه بذر گندم افشاندن
the best time to sow
بهترین هنگام بذر افشانی
● (تبلیغات یاتنفر و غیره) پراکندن، (مجازی) کاشتن
she sowed doubt in my mind
او افکار مرا دچار شک و تردید کرد.
to sow the seeds of hatred
تخم تنفر را (در دلها) کاشتن
* sow one's wild oats
(در جوانی) عیش و عشرت کردن، ادل و بدل کاری کردن