دیکشنری فارسی

spark (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/spärk/n., vi., vt.

● ابیز، جرقه، ژابیز، آیژک، اخگر، لخچه، لخشه، آییژ

rubbing two stones together produces sparks

به هم مالیدن دو سنگ جرقه تولید می‌کند.

sparks from a fire

اخگرهای آتش

● (مجازی) اثر، نشانه، علامت، ذره، فروهر

there was no spark of life in him

اثری از جان در او وجود نداشت.

he has no spark of generosity in him

ذره‌ای سخاوت در وجودش نیست.

● سر زندگی، طراوت، شادابی

● جرقه‌ی الکتریکی، برق ابیز، صاعقه

● (آمریکا - خودمانی - جمع با فعل مفرد - در کشتی) رادیوچی، متصدی رادیو

● جرقه زدن، ابیز کردن، اخگر پراندن

the damp wood smoked and sparked

از هیزم‌تر دود و جرقه بلند می‌شد.

the car's spark plug does not spark properly

شمع اتومبیل درست جرقه نمی‌زند.

● (مجازی) بانی شدن، کنشور کردن، تحریک کردن، انگیختن، موجب شدن

the captain sparked his team to victory

کاپیتان موجب برد تیم خود شد.

to spark the students' interest

علاقه‌ی دانش‌آموزان را برانگیختن

the discovery of the gun sparked the police to fresh activity

کشف تپانچه پلیس را به فعالیت مجدد واداشت.

● درخشیدن، (مجازی) شراره کشیدن

her eyes were sparking with fury

شراره‌های خشم از چشمانش می‌بارید.

fireflies were sparking in the darkness

حشرات شبتاب در تاریکی می‌درخشیدند.

* spark smoething off

(عامیانه) علت چیزی شدن، سبب شدن، منجر شدن به

his comments sparked off a lot of hostility

اظهارات او خصومت فراوانی را برانگیخت.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن