دیکشنری فارسی

spat (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/spat/n., vt., vi.

● (نادر) سیلی، ضربه (با کف دست)

● (صدای سیلی) شپلق، درق

● (عامیانه) مشاجره (سر چیز بچگانه)، دعوا، کدورت زودگذر

● (نادر) سیلی زدن

● (با صدای سیلی یا شپلق) زدن

● مشاجره کردن (سر چیزی بچگانه)، کدورت زودگذر پیدا کردن، تو روی هم ایستادن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن