دیکشنری فارسی

spell (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/spel/n.

● ورد

he muttered a spell and the door opened by itself

وردی را زمزمه کرد و در خود بخود باز شد.

● پنام، چشم آرو، افسون، سحر، جادو، طلسم

to break a spell

طلسم را شکستن

to put under a spell

طلسم کردن

the spell of her personality

افسون شخصیت او

to cast a spell on someone

کسی را جادو کردن

● جادو شدگی، خلسه، اغما

* under a spell

سحر شده، جادو شده، طلسم شده، افسون شده

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن