spell (1)
معنی کامل و مثالها
/spel/n.
● ورد
he muttered a spell and the door opened by itself
وردی را زمزمه کرد و در خود بخود باز شد.
● پنام، چشم آرو، افسون، سحر، جادو، طلسم
to break a spell
طلسم را شکستن
to put under a spell
طلسم کردن
the spell of her personality
افسون شخصیت او
to cast a spell on someone
کسی را جادو کردن
● جادو شدگی، خلسه، اغما
* under a spell
سحر شده، جادو شده، طلسم شده، افسون شده