دیکشنری فارسی

spit (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/spit/n., vt.

● (کباب) سیخ

kebab spits are usually flat

سیخ کباب معمولا پهن است.

● (جغرافی) باریکه، زبانه، دماغه‌ی شنی

● به سیخ کشیدن

they spitted a whole lamb

یک گوسفند درسته را به سیخ کشیدند.

● با سرنیزه یا نیزه فرو کردن

they spitted his head on a spear

سرش را بر نیزه کردند.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن