spit (1)
معنی کامل و مثالها
/spit/n., vt.
● (کباب) سیخ
kebab spits are usually flat
سیخ کباب معمولا پهن است.
● (جغرافی) باریکه، زبانه، دماغهی شنی
● به سیخ کشیدن
they spitted a whole lamb
یک گوسفند درسته را به سیخ کشیدند.
● با سرنیزه یا نیزه فرو کردن
they spitted his head on a spear
سرش را بر نیزه کردند.