دیکشنری فارسی

spit (2)

معنی کامل و مثال‌ها

/spit/n., vi., vt.

● تف کردن (یا انداختن)، خدو انداختن، آب دهان انداختن

do not spit on the sidewalk!

روی پیاده‌رو تف نیاندازید!

● (با: out) از دهان بیرون افکندن

we ate grapes and spat the seeds at each other

انگور می‌خوردیم و هسته‌های آن را به هم تف می‌کردیم.

● (تف‌کنان یا با خشم و دهان کف کرده) گفتن

the old man frowned and spat out an oath

پیرمرد اخم کرد و فحش داد.

she spat out her words of criticism

حرف‌های انتقاد آمیز خود را با خشم گفت.

● تف، خیو، خدو، آب دهان

● بالا آوردن، (از دهان) بیرون دادن

the baby spat his food out onto my lap

کودک خوراک خود را روی دامن من بالا آورد.

he was coughing and spitting blood

او سرفه می‌کرد و خون بالا می‌آورد.

● (صدایی شبیه تف کردن ایجاد کردن) جزجز کردن، پت‌پت کردن، پس‌پس کردن، هیس‌هیس کردن

the cat spat at the dog

گربه به سگ هیس‌هیس کرد.

the eggs spat in the pan

تخم‌مرغ‌ها در ماهیتابه جلز ولز می‌کردند.

● نم‌نم باریدن، آهسته برف (یا باران) آمدن

the cold rain was spitting off and on

باران سرد گهگاه نم‌نم می‌بارید.

● نم‌نم باران، برف خفیف

● (بیرون) افکندن، پراندن، انداختن

guns capable of spitting heavy flak at missiles

توپ‌هایی که قادرند گلوله‌های سنگین به سوی موشک‌ها بیاندازند

this machine cuts and bundles hay, and then spits it out

این ماشین علف خشک را می‌برد و بسته‌بندی می‌کند و سپس به بیرون می‌افکند.

* be a spitting image of someone

بسیار به کسی شباهت داشتن

* spit and image

شباهت کامل، عینا، همانند

* spit cotton (or spit sixpences)

تشنه بودن، عطش داشتن

* spit it out

بدون تامل حرف خود را زدن

* spit up

قی کردن، بالا آوردن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن