squash (1)
معنی کامل و مثالها
/skwôsh/vt., vi., n., adv.
● کوبیدن و خمیر کردن، له کردن
Julie squashed a fly on the windowpane
جولی مگس روی شیشهی پنجره را له کرد.
● چلاندن، فشردن، چپاندن
● درهم کوبیدن، خرد و خمیر کردن، له و لورده کردن، سرکوب کردن، درهم شکستن
to squash a rebellion
شورش را در هم کوبیدن
to squash a strike
اعتصاب را شکستن
● (عامیانه - به طور قاطع) ساکت کردن، منفعل کردن، دم کسی را چیدن، سرکوفت زدن
he was constantly squashed by his wife
زنش دائما به او سرکوفت میزد.
● (تحت فشار یا به خاطر افتادن و غیره) له شدن، متلاشی شدن
ripe peaches fell squashing to the ground
هلوهای رسیده به زمین میافتادند و له میشدند.
● به زور راه خود را باز کردن، فشار آوردن
● هر چیز له شده، خرد و خمیر
the accident reduced the car to squash
تصادف ماشین را خرد و خمیر کرد.
● عمل له کردن، له شدگی
● ازدحام، جمعیت
● (نوعی بازی شبیه به تنیس) اسکواش، راکت اسکواش، گوی اسکواش
● (انگلیس - مشروب دارای آب میوه و شکر و آب) اسکواش
lemon squash
اسکواش لیمو
● (صدای خرد شدن یا له شدن - صدای راه رفتن در گل و لای) شلپ، چالاپ، تلپ، تلپ تلپ کردن، شلپ شلپ کردن
Ramin went squashing through the mud
رامین شلپ شلپ کنان از میان گل و لای رد شد.