دیکشنری فارسی

squinch (2)

معنی کامل و مثال‌ها

/skwinch/vt., vi.

● (برای بهتر دیدن و غیره) چشمان خود را هم کشیدن، نیمه بسته کردن

● صورت خود را هم کشیدن، چین دار کردن

● بینی خود را هم کشیدن، چروک دار کردن

● درهم کشیدن، کج و معوج کردن

● (برای کوچکتر نشان دادن خود و غیره) خود را جمع کردن

● (معمولا با: down یا up یا away) خود را پس کشیدن، یکه خوردن، تن درندادن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن