دیکشنری فارسی

stabilizing

US'steıbə'laızıŋ

معنی فارسی

تثبيت کردن ، بيک پايه نگاه داشتن ،

بحالت موازنه درآوردن ، پا بر جا کردن

تعریف انگلیسی

adjective
  1. causing to become stable “the family is one of the great stabilizing elements in society”

واژه‌های دیگر با معنی «تثبيت کردن»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن