stable (1)
معنی کامل و مثالها
/stā´bǝl/adj.
● ثابت، پابرجا، ناجنبا، برجا، باثبات
a stable government
دولت پابرجا
stable prices
قیمتهای ثابت
● استوار، محکم، قرص، قوی، مستحکم
a stable economy
اقتصاد مستحکم
a bridge that is built on stable foundations
پلی که بر پایه محکم بنا شده است
● پایدار، دیرپای، پردوام، پایست، دامند، پاینده
a stable peace
صلح پایدار
● ثابت قدم، عاقل، خردمند
● متعادل، متوازن، همتراز، ترازمند، کم نوسان، بیتکان
passenger ships are stabler than freight ships
کشتیهای مسافربر از کشتیهای باری کم نوسانتر است.
● عاقل، آرام، ثابت قدم
● سالم
mentally stable
از نظر روانی سالم
● مقاوم در برابر تغییرات شیمیایی، واپارناپذیر، پایا
a stable compound
ترکیب پایا