دیکشنری فارسی

stable (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/stā´bǝl/adj.

● ثابت، پابرجا، ناجنبا، برجا، باثبات

a stable government

دولت پابرجا

stable prices

قیمت‌های ثابت

● استوار، محکم، قرص، قوی، مستحکم

a stable economy

اقتصاد مستحکم

a bridge that is built on stable foundations

پلی که بر پایه محکم بنا شده است

● پایدار، دیرپای، پردوام، پایست، دامند، پاینده

a stable peace

صلح پایدار

● ثابت قدم، عاقل، خردمند

● متعادل، متوازن، همتراز، ترازمند، کم نوسان، بی‌تکان

passenger ships are stabler than freight ships

کشتی‌های مسافربر از کشتی‌های باری کم نوسان‌تر است.

● عاقل، آرام، ثابت قدم

● سالم

mentally stable

از نظر روانی سالم

● مقاوم در برابر تغییرات شیمیایی، واپارناپذیر، پایا

a stable compound

ترکیب پایا

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن