دیکشنری فارسی

staff (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/staf, stäf/n., pl.

● عصا، چوبدستی

the old man leaned on his staff

پیر مرد بر عصای خود تکیه داد.

a shepherd's staff

چوبدستی شبان

● چماق، چمبه، کوتنگ، کدنگ، یاهو، گرز

● (پرچم) چوب، میله (flagstaff هم می‌گویند)

I twisted the flag around its staff

پرچم را دور چوب آن پیچیدم.

● (نیزه و غیره) دسته، بدنه

● (به ویژه در مساحی) چوب مدرج

● کارمندان، کارکنان، پرسنل، مستخدمان، کادر

the teaching staff

کادر آموزشی

newspaper staff

کارمندان روزنامه

permanent staff

کارمندان دائم

the hotel staff

کارکنان هتل

● (ارتش) ستاد، وابسته به ستاد، ستادی

staff officer

افسر ستاد

● (موسیقی) حامل

● وابسته به کارکنان، پرسنلی، کادری

● کارمند گرفتن، کارمند بودن، کارمنددار کردن، (به عنوان کارمند) کار کردن

a well - staffed hotel

هتلی که دارای کارمندان خوب است

who will staff the office tomorrow?

فردا چه کسی در اداره کار خواهد کرد؟

● کوپال، عصای سلطنتی، گرز مرصع

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن