دیکشنری فارسی

stalk (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/stôk/vi., n., vt.

● شق راه رفتن، باغرور یا وقار گام برداشتن، گام‌های بلند برداشتن، شلنگ انداختن

he got up angrily and stalked out of the room

با خشم از جا برخاست و با قدم‌های بلند از اتاق خارج شد.

● (تداعی منفی) گسترش یافتن، شایع شدن، فراگرفتن

plague stalks across the land

طاعون سر تا سر ناحیه را فرا گرفته است.

● (به دشمن یا شکار) مخفیانه نزدیک شدن، پاورچین رفتن، یواشکی تعقیب کردن، خف کردن

they hunt deer by stalking

آنان با تعقیب مخفیانه آهو صید می‌کنند.

a tiger stalks its prey

پلنگ با کمین کردن طعمه‌ی خود را می‌گیرد.

to stalk an enemy patrol

افراد دشمن را مخفیانه تعقیب کردن

● در کمین بودن، کمین کردن

● جولان دادن، عرض اندام کردن

● جولان، شق شق گام برداری، گام بلند یا غرور آمیز، شلنگ اندازی، شلنگ

● کمین نشینی، پاورچین روی، تعقیب مخفیانه، پاییدن از دور

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن