stalk (1)
معنی کامل و مثالها
/stôk/vi., n., vt.
● شق راه رفتن، باغرور یا وقار گام برداشتن، گامهای بلند برداشتن، شلنگ انداختن
he got up angrily and stalked out of the room
با خشم از جا برخاست و با قدمهای بلند از اتاق خارج شد.
● (تداعی منفی) گسترش یافتن، شایع شدن، فراگرفتن
plague stalks across the land
طاعون سر تا سر ناحیه را فرا گرفته است.
● (به دشمن یا شکار) مخفیانه نزدیک شدن، پاورچین رفتن، یواشکی تعقیب کردن، خف کردن
they hunt deer by stalking
آنان با تعقیب مخفیانه آهو صید میکنند.
a tiger stalks its prey
پلنگ با کمین کردن طعمهی خود را میگیرد.
to stalk an enemy patrol
افراد دشمن را مخفیانه تعقیب کردن
● در کمین بودن، کمین کردن
● جولان دادن، عرض اندام کردن
● جولان، شق شق گام برداری، گام بلند یا غرور آمیز، شلنگ اندازی، شلنگ
● کمین نشینی، پاورچین روی، تعقیب مخفیانه، پاییدن از دور