دیکشنری فارسی

steer (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/stir/vt., vi., n.

● (اتومبیل یا کشتی و غیره) راندن، هدایت کردن، بردن

to steer a satellite

ماهواره را هدایت کردن

to steer a car

اتومبیل راندن

to steer a bicycle

دوچرخه راندن

● (مجازی) هدایت کردن، رهبری کردن، پیشوایی کردن، کشاندن، رساندن

he steered the country toward peace and prosperity

او کشور را به سوی صلح و رونق رهبری کرد.

Cyrus always steers the conversation into subjects in which he is interested

سیروس همیشه صحبت را به مطالب مورد علاقه‌ی خودش می‌کشاند.

he steered the team to victory

او تیم را به پیروزی رساند.

● هدایت شدن، رانده شدن

a car that steers easily

اتومبیلی که راندن آن آسان است

● (امریکا - عامیانه) رهنمود، هدایت، پند

● رانش

* steer clear of

از (کسی یا چیزی) دوری کردن، احتراز کردن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن