دیکشنری فارسی

stem (2)

معنی کامل و مثال‌ها

/stem/n., vt., vi.

● (جریان چیزی را) بند آوردن، سد کردن، جلو چیزی را گرفتن

to stem floodwaters with sandbags

با کیسه‌های شن جلو سیلاب را گرفتن

to stem the flow of blood

جریان (یا ریزش) خون را بند آوردن

● بند آمدن، ایستادن

finally the bleeding stemmed

بالاخره خونریزی بند آمد.

● (مجازی) جلوگیری کردن، مهار کردن

the government was unable to stem the tide of discontent

دولت قادر نبود که جلو موج نارضایتی را بگیرد.

● (اسکی) هشت کردن، (با هشت کردن) از سرعت خود کاستن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن