stifle (1)
معنی کامل و مثالها
/stī´fǝl/vt., vi.
● خفه کردن یا شدن
she had been stifled with a pillow
با یک متکا او را خفه کرده بودند.
two of the firemen were almost stifled by the fumes
نزدیک بود دود و بخار دو نفر از آتش نشانها را خفه کند.
● (آتش را) خاموش کردن
to stifled a fire with a blanket
آتش را با پتو خفه کردن
● سرکوب کردن، (در خود) خفه کردن، فرو خوردن، (از خود) نشان ندادن
to stifle one's resentment
آزردگی خود را بروز ندادن
to stifle a rebellion
شورش را سرکوب کردن
to stifle a sob
جلو گریهی خود را گرفتن
● از گرما (یا کمبود هوای تازه) رنج بردن، دچار خفقان شدن یا کردن
the stifling air of a crowded room
هوای خفقان آور یک اتاق شلوغ