دیکشنری فارسی

stifle (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/stī´fǝl/vt., vi.

● خفه کردن یا شدن

she had been stifled with a pillow

با یک متکا او را خفه کرده بودند.

two of the firemen were almost stifled by the fumes

نزدیک بود دود و بخار دو نفر از آتش نشان‌ها را خفه کند.

● (آتش را) خاموش کردن

to stifled a fire with a blanket

آتش را با پتو خفه کردن

● سرکوب کردن، (در خود) خفه کردن، فرو خوردن، (از خود) نشان ندادن

to stifle one's resentment

آزردگی خود را بروز ندادن

to stifle a rebellion

شورش را سرکوب کردن

to stifle a sob

جلو گریه‌ی خود را گرفتن

● از گرما (یا کمبود هوای تازه) رنج بردن، دچار خفقان شدن یا کردن

the stifling air of a crowded room

هوای خفقان آور یک اتاق شلوغ

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن