still (1)
معنی کامل و مثالها
/stil/adj., n., adv., conj., vt., vi.
● آرام، بی صدا، ساکت، خموش، صامت
I saw two-thousand jugs expressive and still
...دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش
suddenly she became still as a mouse
ناگهان مثل موش ساکت شد.
her radio was never still
رادیوی او هرگز از صدا باز نمیایستاد.
● بی حرکت، ناجنبا، بی تکان، بی تحرک، ساکن
sit still so that I can take your pulse
بی حرکت بنشین تا نبضت را بگیرم.
stand still!
بایست و جم نخور!
● پر آرامش، آرام، بی تلاطم، خاموش، ملایم
the still water of the lake
آب بی تلاطم دریاچه
● (شراب) بی گاز، بی جوش، بی کف
● (هوا) بی باد
a still day in May
روزی بی باد در ماه مه
● عکس (گرفته شده از فیلم سینمایی)، پوستر
● سکوت، خموشی، بی صدایی
in the still of the night
در سکوت شب
● همیشه، باز، هنوز
her love will remain in my heart still
عشق او همیشه در دلم باقی خواهد ماند.
she is still crying
هنوز دارد گریه میکند.
he still speaks English poorly
هنوز هم انگلیسی بد حرف میزند.
drink the tea while it is still warm
چای را تا هنوز گرم است بخور.
● با این وجود، معذلک، با این حال، با وجود این، ولی باز
he took good care of himself, still he died young
از خودش خوب مراقبت میکرد با این وجود جوانمرگ شد.
rich but still unhappy
پولدار ولی باز ناشاد
an old but still popular tradition
یک سنت قدیمی ولی هنوز متداول
she had a cold; she still went to school
سرماخوردگی داشت با اینحال به مدرسه رفت.
● - تر، بیشتر، درازتر (و غیره)
Siamack is tall, but Cyrus is still taller
سیامک قد بلند است ولی سیروس بلندتر است.
if he came too it would be nicer still
اگر او هم میآمد بهتر بود.
● آرام کردن یا شدن، ساکت کردن، خموش کردن
the city was stilled by terror
وحشت شهر را غرق در سکوت کرده بود.
the guns were stilled
توپها غرش نمیکردند.
● بی حرکت کردن یا شدن، ناجنبا کردن یا شدن، باز ایستادن، باز ایستاندن
● آرامش بخشیدن، آسوده کردن
her sweet voice stilled my nerves
صدای شیرین او به اعصابم آرامش داد.
* still and all
(عامیانه) با این وجود، هر چه که باشد
still and all he is your father!
هر چه باشد پدرت است!
* still waters run deep
سکوت علامت عمق (یا عقل) است، آبهای ساکن ژرف هستند