دیکشنری فارسی

stint (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/stint/vt., vi., n.

● محدودیت، حد، کرانبندی

● (نادر) سهم محدود، حصه‌ی کم

● وظیفه‌ی محوله، کار، تکلیف

he performed his stint satisfactorily

کارهای محوله‌ی خودش را خوب انجام داد.

● زمان اجرای کار، طول کار، دوران (کار)، (دوران) خدمت

a two-year stint as a newspaper reporter

خدمت دو ساله به عنوان گزارشگر روزنامه

● محدود کردن، کرانبند کردن، در مضیقه گذاشتن، حصه‌ی کم دادن، مضایقه کردن، دریغ داشتن، کم گذاشتن، صرفه‌جویی کردن

without stint

بی مضایقه

America helped her allies without stint

امریکا بدون مضایقه به متحدان خود کمک کرد.

they will have to stint themselves for months to buy a bicycle

برای خریدن یک دوچرخه مجبور خواهند بود ماه‌ها صرفه‌جویی کنند.

● (قدیمی) دست برداشتن، باز ایستادن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن