دیکشنری فارسی

stoke (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/stōk/vt., vi.

● (به آتش) سوخت رساندن، افروخته داشتن، روشن نگهداشتن، سوخت افزودن و به هم زدن، افروخته‌تر کردن

the room was cold so I stoked the fire in the fireplace

اتاق سرد بود بنابراین آتش بخاری را افروخته‌تر کردم.

● (تنور یا دیگ بخار و غیره را) سرپرستی کردن، به کار انداختن، تون تابی کردن، گلخن - گری کردن

● پر خوری کردن، تا خرخره خوردن

the soldiers stoked in silence

سربازان در سکوت تا خرخره خوردند.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن