دیکشنری فارسی

stoop (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/stōōp/vi., vt., n.

● (بدن خود را) خم کردن، دولا کردن یا شدن، خمیده کردن یا شدن یا بودن، قوز کردن

to pass the low entrance, he had to stoop

برای عبور از مدخل کوتاه مجبور شد دولا شود.

he stooped and took the money off the ground

دولا شد و پول را از زمین برداشت.

a tall, thin man who was stooping a little

مردی بلند و لاغر که کمی قوز می‌کرد

● تواضع کردن، فروتنی کردن

● (خود را) خوار کردن، خفیف کردن، خود را پایین آوردن، کرنش کردن، سر فرود آوردن، خشوع کردن

I will never stoop so low as to answer the insults of a drunken man

هرگز خودم را آنقدر پایین نخواهم آورد که به توهین مردی مست پاسخ بدهم.

they stooped before the conqueror

آنان جلو فاتح کرنش کردند.

she stooped to cheating and lying

با تقلب و دروغگویی خود را خفیف کرد.

● (پرنده‌ی شکاری) شیرجه رفتن، (به سوی طعمه) سرازیر شدن

an eagle stooping toward the prey

عقابی که به سوی طعمه شیرجه می‌رود

● (قدیمی) تسلیم شدن

● (پرنده) پرواز سرازیر، شیرجه

● قوز، خمیدگی، دولاشدگی

● کرنش، خشوع

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن