دیکشنری فارسی

straggle

معنی فارسی

از هم سوا شدن ، متفرق شدن ، هرزه روييدن ،

ول گشتن ، منحرف شدن ، پرت بودن

معنی کامل و مثال‌ها

/strag´'l/n., vi.

(از قافله یا گروه) جدا شدن، به راه خود رفتن، عقب ماندن

stay with the group, don't straggle!

با دیگران بمان، از دسته جدا نشو!

(در ناحیه‌ی گسترده) پراکنده شدن، پخش و پلا شدن، پرسه زدن

به طور نامرتب روی دادن (یا آمدن یا رفتن و غیره)

defeated soldiers straggled back into camp

سربازان شکست خورده به طور نامنظم به اردوگاه برگشتند.

(گیسو) ژولیده بودن، ژولیدن، (جامه) بدآویختن، بدقواره بودن

hair straggling over her shoulder

گیسوانی که به طور ژولیده از شانه‌اش آویخته بود

گروه پراکنده، دسته‌ی ناهماهنگ

a little straggle of mourners

دسته‌ی کوچک و ناهماهنگ عزاداران

تعریف انگلیسی

verb
  1. wander from a direct or straight course “Verb Frames:” “Something ----s” “Something is ----ing PP” “Somebody ----s PP”
  2. go, come, or spread in a rambling or irregular way “Branches straggling out quite far” “Verb Frames:” “Something ----s” “Something is ----ing PP”

مترادف‌ها

verb neuter
1. Rove, wander.
2. Ramble, stroll, range, roam, wander, deviate, stray, rove, digress, gad about, go out of the way, go astray.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن