دیکشنری فارسی

strand (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/strand/n., vt., vi.

● زمین کنار دریا یا رودخانه، کرانه، کناره، دریاکنار، رودکنار، ساحل

● (کشتی و غیره) به گل نشستن یا نشاندن

a ship stranded by the storm

کشتی که توفان آنرا به گل نشانده است

● تنها و بی‌کس رها کردن، (در شرایط سخت کسی را) ترک کردن

Robab was stranded penniless in a strange city

رباب در یک شهر غریب بدون یک شاهی پول رها شده بود.

* stranded, adj.

1- رها شده، ترک شده 2- سرگردان

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن